معانی قافیه ها مختوم به ( زا )( ذا )( ضا )( ظا )

خرید بک لینک
  • آتش زا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. زایندۀ آتش؛ آنچه آتش از آن تولید شود.۲. [مجاز] مؤثر.

  • آذرفزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = آتش افروز

  • آنفلوانزا

    فرهنگ فارسی عمید

    بیماری ویروسی واگیردار حاد دستگاه تنفسی که با عوارضی مانندِ التهاب مخاط بینی، حلق، تب، سرفه، درد پهلو، سینه درد، سردرد، درد عضلانی و استخوان ها به خصوص دست، پا، و کمر بروز می کند.

  • ابط الجوزا

    فرهنگ فارسی عمید

    از ستارگان قدر اول که در صورت فلکی جبار بر مَنکِب راست آن قرار دارد؛ مَنکِب الجوزا.

  • اجزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = جزء

  • ارتضا

    فرهنگ فارسی عمید

    خشنود و خرسند شدن؛ رضایت.

  • ارضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. راضی کردن؛ خشنود کردن.۲. برآورده کردن.

  • ازا

    فرهنگ فارسی عمید

    مقابل؛ برابر؛ روبه رو؛ جلو.

  • استرضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خشنودی کسی را خواستن؛ طلب خشنودی کردن.۲. خشنودی.

  • استهزا

    فرهنگ فارسی عمید

    مسخره کردن؛ ریشخند کردن.

  • اعزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = عزیز

  • اعضا

    فرهنگ فارسی عمید

    = عضو

  • اغضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. چشم بستن؛ چشم برهم نهادن؛ چشم فروخوابانیدن.۲. چشم پوشی کردن؛ چشم پوشیدن از چیزی.

  • افزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. = افزودن۲. افزاینده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بهجت افزا، روح افزا، غم افزا.

  • اقتضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. درخور و مناسب بودن.۲. خواهش؛ درخواست.

  • امضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. علامت یا اسمی که پای نامه یا سند بگذارند؛ دستینه.۲. (اسم مصدر) نام خود را در ذیل حکم، نامه، یا سند نوشتن.۳. (اسم مصدر) [قدیمی] اجرا کردن؛ تمام کردن و پایان دادن کاری یا امری.

  • اندرزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = گاویزن

  • اندوه فزا

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه غم واندوه را زیاد کند؛ افزایندۀ اندوه؛ غم فزا.

  • انفلوانزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = آنفلوانزا

  • انقضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سپری شدن؛ به سر آمدن.۲. [قدیمی] نابود گردیدن.

  • ایذا

    فرهنگ فارسی عمید

    اذیت کردن؛ آزار رساندن؛ رنج دادن: ◻︎ به سمع رضا مشنو ایذای کس / وگر گفته آید به غورش برس (سعدی۳: ۳۲۰).

  • ایضا

    فرهنگ فارسی عمید

    نیز؛ بازهم.

  • بچه زا

    فرهنگ فارسی عمید

    ویژگی جانوری که قبل از تولد در رحم مادر رشد می کند.

  • برازا

    فرهنگ فارسی عمید

    زیبا؛ برازنده.

  • بسزا

    فرهنگ فارسی عمید

    سزاوار؛ شایسته.

  • بغضا

    فرهنگ فارسی عمید

    دشمنی سخت؛ کینه و دشمنی شدید.

  • بوزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = بوی افزار

  • بهجت افزا

    فرهنگ فارسی عمید

    افزایندۀ بهجت؛ افزایندۀ سُرور و شادمانی.

  • بیضا

    فرهنگ فارسی عمید

    = ابیض

  • بیماری زا

    فرهنگ فارسی عمید

    تولیدکنندۀ بیماری؛ عاملی که موجب تولید بیماری شود.

  • پرزا

    فرهنگ فارسی عمید

    آن که بسیار بچه بزاید؛ پرزاینده.

  • پزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پزنده.۲. آنچه زود پخته شود؛ زودپز.

  • پیدازا

    فرهنگ فارسی عمید

    هر گیاهی که دارای ریشه و ساقه و برگ و گل باشد؛ بارزالتناسل.

  • پیرزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن که از پدر و مادری علیل یا سال خورده به وجود آمده.۲. آن که در بدو تولد تن رنجور و چهره ای پرچین وچروک مانند پیران داشته باشد.

  • تازه زا

    فرهنگ فارسی عمید

    ویژگی آن که تازه زاییده.

  • تقاضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بازخواستن؛ درخواست کردن؛ خواهش کردن.۲. درخواست.

  • جان افزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = جان فزا

  • جان فزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آنچه باعث نشاط شود؛ آنچه به انسان روح و روان و نشاط بدهد.۲. (اسم) آب حیات: ◻︎ جهان دار یزدان گوای من است / که دیدار تو جان فزای من است (فردوسی۲: ۲/۷۵۸).

  • جان گزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آنچه روح را بیازارد و به آن گزند برساند؛ گزندرساننده به جان: ◻︎ بیا ساقی آن شربت جان فزای / به من ده که دارم غمی جان گزای (نظامی۵: ۷۸۵).۲. آسیب رساننده.

  • جزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مجازات بدی؛ کیفر.۲. پاداش نیکی؛ مزد.

  • جوزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (نجوم) سومین صورت فلکی منطقةالبروج که در نیمکرۀ شمالی قرار دارد؛ توٲمان؛ دوپیکر.۲. سومین برج از برج های دوازده گانه، برابر خرداد.

  • حبذا

    فرهنگ فارسی عمید

    چه نیکو است این؛ چه خوش است؛ چه خوب است؛ نیکا؛ خوشا؛ زهی؛ آفرین. Δ برای مدح و ستایش از چیزی به کار می رود.

  • حذا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ازا؛ برابر.۲. روبه رو.

  • دارالقضا

    فرهنگ فارسی عمید

    جایی که قاضی در آنجا قضاوت کند؛ عدالت خانه؛ عدلیه؛ دادگستری.

  • درادوزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دراننده و دوزنده.۲. کسی که خوب ببرد و خوب بدوزد.۳. [مجاز] شخص با تجربه و دانا که هرگاه کار خطا و ناصواب از او سر بزند به زودی و خوبی اصلاح کند: ◻︎ خه خه ای دلبر در ادوزا / خوب می درّی و خوش می دوزی (کمال الدین اسماعیل: ۷۲۵).

  • درازا

    فرهنگ فارسی عمید

    درازی؛ کشیدگی؛ طول.

  • راحت افزا

    فرهنگ فارسی عمید

    افزایندۀ آسودگی؛ افزون کنندۀ آسایش.

  • رضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خشنودی؛ خوش دلی.۲. (صفت) [عامیانه] خشنود.۳. (تصوف) یکی از مراحل سلوک که سالک در آن هر حادثه ای را نتیجۀ مشیت الهی می بیند.

  • رمضا

    فرهنگ فارسی عمید

    شدت گرما؛ شدت تابش آفتاب بر زمین.

  • روح افزا

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه سبب نشاط می شود و زندگانی را طولانی می کند؛ افزایندۀ روح؛ روح پرور؛ جان بخش؛ شادی بخش.

  • زحمت افزا

    فرهنگ فارسی عمید

    زحمت افزاینده؛ ایجادکنندۀ رنج و زحمت.

  • سزا

    فرهنگ فارسی عمید

    پاداش نیکی یا بدی؛ مزد؛ پاداش؛ جزا.

  • سوزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سوزان؛ سوزنده.۲. (قید) در حال سوختن.۳. سوختنی.

  • شادی فزا

    فرهنگ فارسی عمید

    شادی افزا؛ افزایندۀ شادی و نشاط.

  • شیرزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = شیرزاد

  • صاحب عزا

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که یکی از خویشان نزدیکش فوت شده و مجلس سوگواری ترتیب داده است؛ عزادار.

  • ضوضا

    فرهنگ فارسی عمید

    دادوفریاد مردم در جنگ یا هنگام ازدحام؛ هیاهو.

  • طرب افزا

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه شادی و طرب را بیفزاید؛ افزایندۀ طرب.

  • طوفان زا

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه سبب طوفان شود.

  • ظا

    فرهنگ فارسی عمید

    نام حرف «ظ».

  • ظلمت فزا

    فرهنگ فارسی عمید

    افزایندۀ تاریکی.

  • عزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اندوه شدید بر اثر مرگ کسی؛ سوگ؛ ماتم.۲. (اسم مصدر) عزاداری کردن؛ سوگواری.

  • علی هذا

    فرهنگ فارسی عمید

    بنابراین؛ از این رو.

  • عندالاقتضا

    فرهنگ فارسی عمید

    هنگام اقتضا.

  • غذا

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه خورده شود و به نمو جسم کمک کند و انرژی لازم برای بدن به وجود بیاورد؛ خوراک؛ خوردنی؛ خورش.

  • غزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جنگ کردن با کافران در راه خدا: ◻︎ مردی که در غزا زره پیش بسته بود / تا پیش دشمنان نکند پشت بر غزا (سعدی۲: ۶۳۲).۲. (اسم) جنگ.⟨ غزا کردن: (مصدر لازم) [قدیمی] جنگ کردن با کافران در راه خدا.

  • غضا

    فرهنگ فارسی عمید

    تاغ.

  • غم فزا

    فرهنگ فارسی عمید

    آن که یا آنچه غم و اندوه شخص را زیادتر کند؛ افزایندۀ غم: ◻︎ آن غم گسار دینه مرا غم فزای گشت / وآن غم فزای هست کنون غم گسار من (ناصر خسرو: ۲۹۸).

  • غیرت افزا

    فرهنگ فارسی عمید

    افزایندۀ رشک و حسد: ◻︎ اصفهان شد غیرت افزای بهشت جاودان / زین بنای تازۀ سلطان سلیمان زمان (صائب: ۱۳۹۳).

  • فتنه زا

    فرهنگ فارسی عمید

    = فتنه انگیز

  • فرازا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ارتفاع؛ بلندی.۲. مقدار ارتفاع یک محل از سطح دریا.

  • فرح افزا

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه فرح و شادی را افزون کند.

  • فرحت افزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = فرح انگیز

  • فضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (فلسفه، فیزیک) جهان سه بعدی بی کران که اجسام و رویدادها در آن هستند یا اتفاق می افتند.۲. ناحیۀ آن سوی جو یا منظومۀ شمسی.۳. محیط: فضای اختناق آور.۴. ساحت: فضای منزل دَم دارد.

  • قضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (فلسفه) تقدیر و حکم الهی که در حق مخلوق واقع شود.۲. (صفت) (فقه) نماز یا روزه که در خارج از وقتی که شارع معین کرده به جا آورده شود.۳. (اسم مصدر) [قدیمی] حکم کردن؛ داوری کردن.۴. (اسم مصدر) [قدیمی] مردن؛ درگذشتن.۵. (اسم مصدر) ادا کردن؛ گزاردن؛ روا کر...

  • کارافزا

    فرهنگ فارسی عمید

    مایۀ دردسر و گرفتاری؛ مزاحم.

  • کارفزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = کارافزا: ◻︎ گه مان بفزایید و گهی باز بکاهید / بر خویشتن خویش همی کارفزایید (ناصرخسرو: ۴۴۷).

  • کذا

    فرهنگ فارسی عمید

    چنین؛ همچنین؛ چنین است.

  • گریزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = گریختن

  • گزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = گزاییدن

  • گورزا

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که رشد بدنش کافی نبوده و قدش کوتاه مانده. این حالت از کمکاری تیروئید و یا بیماری های مادرزادی قلب است؛ کوتوله.

  • گوهرزا

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه از آن گوهر برآید.

  • لایتجزا

    فرهنگ فارسی عمید

    غیرقابل تجزیه.

  • لدی الاقتضا

    فرهنگ فارسی عمید

    هنگام اقتضا؛ موقع مناسب؛ موقع مقتضی.

  • لذا

    فرهنگ فارسی عمید

    برای این؛ بنابراین.

  • لهذا

    فرهنگ فارسی عمید

    برای این؛ از این جهت؛ از این رو.

  • متناسب الاعضا

    فرهنگ فارسی عمید

    آن که اندام هایش باهم متناسب باشد.

  • متوضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جای وضو گرفتن.۲. [مجاز] = مستراح

  • مجازا

    فرهنگ فارسی عمید

    از روی مجاز.

  • مجزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سواکرده شده؛ جداشده.۲. تجزیه شده؛ جزءجزءشده.

  • مردم گزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ویژگی آنچه انسان را نیش می زند: افعی مردم گزا.۲. [مجاز] مردم آزار؛ ظالم؛ ستمگر.

  • مرضا

    فرهنگ فارسی عمید

    = مریض

  • مصیبت زا

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه سبب رنج و مصیبت شود.

  • مضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نفوذ و رخنه کردن در کاری و انجام دادن آن.۲. نفوذ.۳. روانی.۴. برندگی.

  • مع هذا

    فرهنگ فارسی عمید

    با این؛ با وجود این.

  • مغزا

    فرهنگ فارسی عمید

    = مغزی maqzā

  • مقتضا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اقتضا شده؛ خواست ؛ نیاز.۲. [قدیمی] لازمه؛ درخور.

  • مهرافزا

    فرهنگ فارسی عمید

    آن که بر مهر و محبت خود بیفزاید.

  • میرزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [منسوخ] عنوان احترام آمیز در انتهای نام شاهزادگان: ناصرالدین میرزا، ایرج میرزا، عباس میرزا.۲. عنوان احترام آمیز در ابتدای نام افراد باسواد غیرروحانی: میرزاکوچک خان.۳. منشی.۴. عریضه نویس.

  • نازا

    فرهنگ فارسی عمید

    زن یا حیوان ماده که آبستن نشود؛ نازاینده؛ سترون.

  • ناسزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [مجاز] دشنام؛ حرف زشت.۲. (صفت) آنچه سزاوار و شایسته نباشد؛ ناسزاوار.۳. [قدیمی] نالایق؛ فرومایه: ◻︎ ناسزایی را چو بینی بخت یار / عاقلان تسلیم کردند اختیار (سعدی: ۷۵).

  • ورزا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گاو نر مخصوص شخم زدن زمین.۲. (صفت) [قدیمی] نر (گاو): گاو ورزا.

  • ویزا

    فرهنگ فارسی عمید

    اجازه نامه ای که نمایندۀ یک کشور، برای سفر به آن کشور، به اتباع بیگانه می دهد؛ روادید.

  • هذا

    فرهنگ فارسی عمید

    اسم اشاره؛ این؛ اشاره به شخص یا شیء نزدیک.

  • هکذا

    فرهنگ فارسی عمید

    این چنین؛ همچنین؛ به همین ترتیب: ◻︎ از حکیمان خراسان کو شهید و رودکی / بوشکور بلخی و بوالفتح بستی هکذا (منوچهری: ۱۳۱).

  • هم غذا

    فرهنگ فارسی عمید

    دو یا چند تن که با هم غذا بخورند؛ هم خوراک.

شعر و هنر...

ما را در سایت شعر و هنر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 386 تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 23:55

صفحه بندی