معانی قافیه ها مختوم به ( را )

خرید بک لینک
  • آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. = آراستن۲. آراینده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): انجمن آرا، بزم آرا، جهان آرا، خودآرا، رزم آرا، سخن آرا.۳. (اسم) [مخففِ آرایش] [قدیمی] زیب؛ زیور: ◻︎ میان گوهر و زیور سراپای / بتان را زشت کرده زیب و آرای (فخرالدین اسعد: ۱۲۶).

  • آرمان گرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ایده آلیست.

  • ابرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (حقوق) چشم پوشی طلبکار از طلب.۲. [قدیمی] بیزار کردن؛ بری کردن.۳. [قدیمی] از بیماری رهاندن؛ شفا دادن.

  • اپرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نمایش با ساز و آواز؛ تئاتری که در آن هنرپیشگان فقط شعر و آواز می خوانند.۲. [مجاز] محل اجرای این نوع نمایش.

  • اجترا

    فرهنگ فارسی عمید

    دلیر بودن؛ دلیری؛ بی پروایی.

  • اجرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. روا کردن امری؛ عمل کردن کاری طبق برنامۀ قبلی.۲. [قدیمی] راندن.۳. [قدیمی] جاری کردن آب؛ روان ساختن.۴. (اسم) [قدیمی] مقرری سالیانه به مٲموران دیوان و سپاهیان.

  • اخرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نوعی خاک رس به رنگ های مختلف زرد، سرخ، و قهوه ای که برای ساختن رنگ های نقاشی به کار می رود.۲. (صفت) به رنگ اخرا.

  • اخیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    در زمان نزدیک به حال؛ به تازگی؛ نزدیک به زمان گفتگو.

  • ازایرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = ازیرا

  • ازیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    از برای این؛ برای این؛ ازاین جهت: ◻︎ بگو دل را که گِرد غم نگردد / ازیرا غم به خوردن کم نگردد (مولوی۲: ۲۲۴).

  • استبرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (فقه) تخلیۀ کامل ادرار از مثانۀ مردان با فشردن مجرای آن.۲. (فقه) بازداشتن حیوان حلال گوشت از خوردن چیزهای نجس.۳. برائت خواستن از وام یا عیب و تهمت؛ طلب برائت کردن.۴. [قدیمی] خودداری از نزدیکی با زن به منظور سپری شدن مدت حیض.

  • استقرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تفحص، جستجو، تحقیق، و کنجکاوی.۲. (منطق) جزئیات را بررسی کردن و یک حکم کلی استخراج کردن؛ از جزء به کل رسیدن.

  • اسرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. هفدهمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۱۱۱ آیه؛ بنی اسرائیل؛ سبحان.۲. [قدیمی] سیر دادن در شب؛ در شب راه رفتن؛ در شب سیر کردن.

  • اطرا

    فرهنگ فارسی عمید

    مبالغه کردن در مدح کسی؛ از حد درگذشتن در مدح و ستایش کسی.

  • اغرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. برانگیختن؛ تحریک کردن.۲. وادار کردن.۳. دشمنی انداختن میان دو کس.۴. آزمند گردانیدن.

  • افترا

    فرهنگ فارسی عمید

    تهمت زدن؛ به دروغ نسبت خیانت یا گناه به کسی دادن.

  • افرا

    فرهنگ فارسی عمید

    درختی شبیه درخت چنار، پرشاخ وبرگ و سایه افکن با برگ های پنجه ای و دارای بریدگی بسیار که بلندیش تا ۲۰ متر می رسد و چوب آن در مبل سازی به کار می رود.

  • اکترا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کرایه کردن؛ به کرایه گرفتن.۲. کرایه دادن.

  • اککرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = عاقرقرحا

  • اگرا

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی آش آرد؛ آشی که با خمیر آرد گندم درست کنند.

  • امرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = امیر

  • امیرالامرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فرماندهِ کل سپاه.۲. عنوان حکام و پادشاهانی که بر کل سرزمین حکومت می کردند

  • انارگیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    کوکنار؛ خشخاش.

  • انجمن آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آرایندۀ انجمن؛ کسی که مایۀ زینت انجمن است؛ کسی که میان انجمن هوش و حواس همه متوجه او باشد.

  • اورا

    فرهنگ فارسی عمید

    قلعه؛ حصار.

  • ایرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. زیرا.۲. از این جهت؛ به این دلیل.

  • ایرمان سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مهمان سرا؛ مهمان خانه: ◻︎ بنگر چه ناخلف پسری کز وجود تو / دارالخلافهٴ پدر است ایرمان سرا (خاقانی: ۱۵).۲. خانۀ عاریه.۳. [مجاز] دنیا.

  • باحورا

    فرهنگ فارسی عمید

    گرمای سخت تموز؛ شدت گرما در تابستان.

  • باغ پیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    بوستان پیرا؛ باغبان؛ آن که گل ها و درختان باغ را پیراید.

  • برا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بُرنده.۲. [مجاز] توانمند.

  • برون سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ویژگی پول قلبی که در خارج از ضراب خانه سکه می زدند.

  • بزم آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که مجلس عیش و عشرت و بزم را می آراید؛ آن که مجلس عیش و مهمانی را زینت می دهد؛ بزم آراینده.

  • بستان آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    باغبان.

  • بستان پیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    باغبان؛ کسی که گل ها و درختان باغ را پیرایش می دهد.

  • بستان سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سرابُستان.۲. باغچه و باغ سر خانه.۳. خانۀ بزرگ که دارای گل ها و درختان بسیار باشد.

  • بصرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = بصیر

  • بغرا

    فرهنگ فارسی عمید

    خوک نر؛ گراز.

  • بی چون وچرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. قطعی؛ مسلّم.۲. (قید) بی گفتگو؛ بی حرف.

  • پذیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پذیرنده؛ قبول کننده.۲. پیشوازکننده.⟨ پذیرا شدن: (مصدر متعدی) به پیشواز کسی رفتن.

  • پرده سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    سراپرده؛ خیمه؛ چادر: ◻︎ بر در پرده سرای خسرو پیروزبخت / از پی داغ آتشی افروخته خورشیدوار (فرخی: ۱۷۶).

  • پوست پیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که پوست حیوانات را پاک می کند و پرداخت می دهد؛ دباغ؛ آشگر.

  • پوستین پیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    پوستین دوز؛ واتگر.

  • پیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. = پیراستن۲. پیراینده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بوستان پیرا، پوست پیرا، ناخن پیرا.

  • پیش پیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آن که سرگذشت ها و داستان های پیشینیان را بپیراید و نظم وترتیب دهد: ◻︎ کجا پیش پیرای پیر کهن / غلط رانده بود از درستی سخن (نظامی۵: ۱۰۱۵).

  • پیکرآرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن که پیکر را آرایش دهد؛ آرایندۀ پیکر.۲. نقاش.۳. (اسم، صفت فاعلی) مجسمه ساز؛ بت تراش؛ بتگر.

  • تارا

    فرهنگ فارسی عمید

    ستاره؛ کوکب.

  • تبرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بیزاری جستن و دوری کردن.۲. (فقه) [مقابلِ تولا] در تشیع، دشمن شمردن دشمنان علی بن ابی طالب و فرزندانش.

  • ترا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دیوار.۲. سد.۳. دیوار بلند و محکم: ◻︎ صف دشمن تو را ناستد پیش / ور همه آهنین ترا باشد (بلخی: شاعران بی دیوان: ۲۹).

  • ثرا

    فرهنگ فارسی عمید

    =ثری sarā

  • جاری مجرا

    فرهنگ فارسی عمید

    قائم مقام؛ جانشین.

  • جرا

    فرهنگ فارسی عمید

    نفقه؛ وظیفه؛ مواجب؛ مستمری: ◻︎ گفت شاهنشه جرایش کم کنید / ور بجنگد نامش از خط برزنید (مولوی: ۵۸۱).

  • جهان آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. زینت دهندۀ جهان.۲. [مجاز] زیبا.۳. آرایندۀ جهان؛ نظم دهنده به جهان.

  • چامه سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شاعر.۲. آوازخوان که شعری را با آواز بخواند.

  • چپ گرا

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که با سیاست و روش دولت و اوضاع موجود کشورش مخالف است.

  • چرا

    فرهنگ فارسی عمید

    علف خوردن حیوانات علف خوار در چراگاه؛ چریدن: ◻︎ نَفْس خرگوشت به صحرا در چَرا / تو به قعر این چهِ چون و چِرا (مولوی: ۹۰).⟨ چرا دادن: (مصدر متعدی) [قدیمی] به چرا بردن.⟨ چرا داشتن: (مصدر لازم) [قدیمی] = ⟨ چرا کردن⟨ چرا کردن: (مصدر لا...

  • چکامه سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شاعر.۲. ٢. قصیده گو؛ قصیده سرا.

  • چمن آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    چمن آراینده؛ آرایش دهندۀ چمن؛ باغبان.

  • چمن پیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پیرایندۀ چمن؛ پیرایش دهندۀ چمن.۲. باغبان.

  • حرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ناحیه؛ ساحت.۲. گشادگی و فضای وسیع میان خانه.

  • حرم سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    محلی در خانۀ پادشاهان و بزرگان که جایگاه اقامت زنان و دختران بوده است؛ اندرونی.

  • حماسه سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    شاعری که شعرهای حماسی می سراید.

  • حمرا

    فرهنگ فارسی عمید

    سرخ رنگ.

  • حورا

    فرهنگ فارسی عمید

    = حور

  • خارا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (زمین شناسی) نوعی سنگ سخت؛ گرانیت: ◻︎ رخ خارا به خون لعل می شست / مگر در سنگ خارا لعل می جست ـ چو از لعل لب شیرین خبر یافت / به سنگ خاره در گفتی گهر یافت (نظامی۲: ۲۲۹).۲. [قدیمی] نوعی پارچۀ ابریشمی دست باف، ستبر، موج دار، و رنگین یا سفید: ◻︎ چون ب...

  • خضرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سبز: به سان مرغزار سبزرنگ اندر شده گِردش / به یک ساعت ملون کرده روی گنبد خضرا (فرخی: ۱).۲. (اسم) سبزه زار.

  • خلوت سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = خلوت خانه

  • خواجه سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    مرد خایه کشیده یا غلام خصی شده که در حرم سرا و اندرون خانۀ بزرگان خدمت می کرده.

  • خودآرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آن که خود را آرایش می کند.

  • خورا

    فرهنگ فارسی عمید

    درخور؛ سزاوار؛ شایسته؛ لایق.

  • خوش سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = خوش آواز: ◻︎ نگه داشت بر طاق بستان سَرای / یکی نامور بلبل خوش سرای (سعدی۱: ۱۵۶).

  • خیره درا

    فرهنگ فارسی عمید

    یاوه گو.

  • دادسرا

    فرهنگ فارسی عمید

    قسمتی از ادارۀ دادگستری شامل شعبه های بازپرسی که کارمندان آن زیر نظر دادستان کار می کنند.

  • دارا

    فرهنگ فارسی عمید

    دارنده؛ چیزدار؛ مال دار؛ ثروتمند.

  • داستان سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که داستان بگوید یا بنویسد؛ داستان گو؛ قصه گو.۲. افسانه سرای.

  • دانش آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آرایندۀ دانش؛ زینت دهندۀ علم ودانش.

  • دانش سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سرای دانش؛ خانۀ علم؛ جای دانش آموختن.۲. مدرسه ای که برای مدارس معلم تربیت می کند؛ دارالمعلمین.⟨ دانش سرای عالی: مدرسه ای که در آن دبیر برای دبیرستان ها تربیت می کنند.⟨ دانش سرای مقدماتی: مدرسه ای که آموزگار برای دبستان ها تربیت می کند.

  • درا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. زنگ بزرگ که بر گردن چهارپایان ببندند؛ جرس: ◻︎ درآینده هر سو درای شتر / ز بانگ تهی مغز را کرده پُر (نظامی۵: ۸۰۴).۲. پتک.

  • درم سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    کارخانه یا محلی که در آن پول سکه بزنند؛ دارالضرب؛ ضراب خانه.

  • دروزرا

    فرهنگ فارسی عمید

    از گیاهان گوشت خوار یا حشره خوار که دارای ۶ تا ۱۲ برگ پهن با دم برگ دراز است و در سطح برگ ها کرک های چسبناک و بلند وجود دارد و بیشتر در نواحی باتلاقی و نقاط سرد و معتدل و مرطوب می روید. در طب به عنوان ضد تشنج و سیاه سرفه به کار می رود.

  • دستان سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    دستان سراینده؛ سرودخوان؛ نغمه سرا.

  • دکترا

    فرهنگ فارسی عمید

    درجۀ دکتری.

  • دلارا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. چیزی یا کسی که مایۀ نشاط و خرمی دل باشد؛ دل آراینده.۲. محبوب و معشوق؛ دلبر زیبا.

  • دولت سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    سرای دولت؛ بارگاه؛ قصر؛ کاخ سلطنتی.

  • را

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. علامت مفعول صریح (بی واسطه) که بیشتر با مفعول می آید و کلمۀ پیش از خود را به حالت مفعولی درمی آورد: فریدون جمشید را زد، کتاب را خرید.۲. (حرف اضافه) [قدیمی] برایِ؛ بهرِ؛ ازجهتِ؛ ازپیِ: ◻︎ ز مادر همه مرگ را زادهایم / برآنیم گردن وُرا داده ایم (فردوس...

  • راورا

    فرهنگ فارسی عمید

    خارپشت؛ جوجه تیغی؛ زافه.

  • رئیس الوزرا

    فرهنگ فارسی عمید

    رئیس وزیران؛ نخست وزیر.

  • رزم آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که در صف آرایی و کار جنگ ورزیده و ماهر باشد؛ رزم آراینده.۲. دلاوری که در جنگ و نبرد هنرنمایی کند.

  • زابه را

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بیچاره؛ دربه در؛ بی خانمان.۲. سرگردان؛ حیران.⟨ زابه را شدن: (مصدر لازم) [عامیانه، مجاز] ناگزیر از ترک جا و مکان خود شدن.⟨ زابه را کردن: (مصدر متعدی) [عامیانه، مجاز]۱. کسی را ناچار از ترک جا و مکان مٲلوف خود کردن.۲. حیران و سرگردان کردن.

  • زمترا

    فرهنگ فارسی عمید

    ریشخند: ◻︎ گر گشاید به عیب دیدۀ کاژ / چه زمترا زند بر این هر ژاژ (سنائی: معین: زمترا).

  • زوفرا

    فرهنگ فارسی عمید

    انیسون بری.

  • زهرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = ازهر

  • زیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ازیرا؛ از این راه؛ از این رو؛ از این جهت؛ ایرا.⟨ زیراک: (حرف) [قدیمی] ازیراک؛ زیرا که؛ برای این که.

  • سارا

    فرهنگ فارسی عمید

    زبده؛ خالص؛ بی غش: زر سارا، عنبر سارا، مشک سارا: ◻︎ چه حاصل زآنکه دانی کیمیا را / مس خود را نکرده زرّ سارا (جامی۵: ۲۰۱).

  • سبزگرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = سبزقبا

  • سپنج سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سرای سپنج؛ سرای سپنجی.۲. [مجاز] دنیا.

  • سپه آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    فرماندهِ سپاه که آرایش سپاه کند؛ آرایندۀ سپاه.

  • ستبرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ضخامت؛ ستبری؛ کلفتی؛ گندگی.

  • سخن آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که خوب چیز بنویسد.۲. آن که خوب سخن بگوید.

  • سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خانه؛ جا؛ مکان؛ منزل.۲. خانۀ بزرگ.⟨ سرای بقا: [قدیمی، مجاز] = ⟨ سرای پسین⟨ سرای پسین: [قدیمی، مجاز] آخرت؛ جهان دیگر.⟨ سرای جاوید: [مجاز] دنیای دیگر؛ عالم دیگر؛ بهشت.⟨ سرای سپنج: [قدیمی]۱. خانۀ عاریت.۲. [مجاز] دنیا.⟨ س...

  • سرسرا

    فرهنگ فارسی عمید

    فضای سرپوشیده در مدخل عمارت.

  • سرودسرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن که سرود بخواند؛ سرودسراینده.۲. [قدیمی] آوازه خوان؛ مغنی.

  • سفرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = سفیر

  • سمیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    گیاهی شبیه کاسنی که در طب به کار می رود.

  • شرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خریدن.۲. فروش.Δ این کلمه از اضداد است.

  • شعرا

    فرهنگ فارسی عمید

    دو ستاره در صورت فلکی کلب اکبر و کلب اصغر؛ دوخواهران.⟨ شعرای شامی: (نجوم) ستارۀ قدر اول از صورت کلب اصغر؛ غمیصا.⟨ شعرای یمانی: (نجوم) ستارۀ قدر اول از صورت کلب اکبر که روشن ترین ستاره ها است و در شب های تابستان نمایان می شود؛ شباهنگ؛ عبور.

  • شورا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کنکاش؛ مشورت.۲. (اسم) چهل ودومین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۵۳ آیه؛ حم؛ عسق.

  • شهرآرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آرایندۀ شهر؛ آرایش کنندۀ شهر.۲. (اسم مصدر) زیب و زینت بستن شهر؛ آذین بندی شهر.

  • صحرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (جغرافیا) زمین پهناور بی آب وعلف؛ دشت؛ بیابان.۲. (کشاورزی) زمینی که در آن زراعت می کنند.

  • صغرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کوچک؛ کوچک تر.۲. (اسم) [مقابلِ کبری] (منطق) قضیۀ کوچک یا قضیۀ اول، مثلاً در «هر انسانی حیوان است»، «هر حیوانٍی جسم است»، «پس هر انسانی حیوان است» قضیۀ «هر انسانٍی حیوان است»، صغراست.

  • صفرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (زیست شناسی) مایعی زردرنگ در بدن انسان که از کبد ترشح می شود و در هضم چربی ها نقش دارد؛ زرداب.۲. (طب قدیم) از اخلاط چهارگانۀ بدن.۳. [قدیمی، مجاز] هوس.۴. [قدیمی، مجاز] خشم؛ غضب.⟨ صفرا کردن: (مصدر لازم) [قدیمی، مجاز] تندخویی کردن؛ خشم گرفتن.

  • صورت آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. = آرایشگر۲. [مجاز] = نقاش

  • صوم العذارا

    فرهنگ فارسی عمید

    روزۀ سه روزۀ مسیحیان که از دوشنبۀ بعد از عید تجلی آغاز می شود.

  • ضرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. زیان؛ خسارت.۲. گزند.۳. [مقابلِ سرّاء] قحط؛ سختی؛ تنگ دستی.

  • طرا

    فرهنگ فارسی عمید

    به کل؛ همگی.

  • طرب آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آرایندۀ مجلس طرب و شادی؛ گرم کنندۀ مجلس بزم.

  • طرب سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    طرب خانه؛ محل عیش وعشرت.

  • طغرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. چند خط منحنی تودرتو که اسم شخص در ضمن آن گنجانیده می شود و بیشتر در روی مسکوکات یا مهر اسم نقش می کنند. در قدیم بر سر نامه ها و فرمان ها می نگاشتند: ◻︎ به طاق آن دو ابروی خمیده / مثالی را دو طغرا برکشیده (نظامی۲: ۲۹۰).۲. [مجاز] فرمان؛ حکم.۳. [مجاز...

  • ظاهرا

    فرهنگ فارسی عمید

    برحسب ظاهر؛ چنان که به نظر می آید.

  • ظلمت سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    دنیا؛ ظلمت کده.

  • عاریت سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    دنیای فانی: ◻︎ از عافیت مپرس که کس را نداده اند / در عاریت سرای جهان عافیت عطا (خاقانی: ۴).

  • عاشورا

    فرهنگ فارسی عمید

    روز دهم ماه محرم که حسین بن علی در کربلا شهید شد و شیعیان در این روز عزاداری می کنند.

  • عالم آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آرایندۀ عالم؛ آرایش دهندۀ عالم؛ جهان آرا.

  • عبارت آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آرایندۀ عبارت؛ آرایندۀ سخن؛ سخن آرا.

  • عبوسا قمطریرا

    فرهنگ فارسی عمید

    سخت ترش رو و اخمو؛ با روی ترش و گرفته. Δ مٲخوذ از آیۀ ۱۰ سورۀ انسان «اِنّا نَخافُ مِن رَبَّنا یَوماً عبوساً قمطریرا» (= همانا می ترسیم از پروردگار خود از روزی سخت که روی ها ترش و گرفته باشد).

  • عذرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بکر؛ دوشیزه.۲. (صفت) [مجاز] ویژگی سخنی که پیش از آن گفته نشده؛ سخن تازه آورده.۳. [مقابلِ نهان] پیدا؛ آشکار.۴. (قید) به تنهایی؛ تنها.

  • عشیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = عشیران

  • عورا

    فرهنگ فارسی عمید

    = اعور

  • غبرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. غبارآلود.۲. (اسم) (نجوم) زمین.

  • غبیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (زیست شناسی) درخت سنجد.۲. شرابی که از گندم یا ارزن می گرفتند.

  • غدرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تاریکی.۲. شب تاریک

  • غرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فصیح، بلیغ، و شیوا: قصیدۀ غرا، ابیات غرا.۲. [قدیمی] روشن؛ درخشان.

  • غربت گرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آن که مایل و راغب به غربت باشد؛ غربت گزین: ◻︎ به یاد حریفان غربت گرای / کز ایشان نبینم یکی را به جای (نظامی۵: ۷۷۵).

  • غزل سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    غزل سراینده؛ آن که غزل سراید؛ غزل گو؛ غزل پرداز.

  • غم سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جای غم و اندوه؛ خانۀ غم؛ غم خانه؛ غمکده.۲. [مجاز] دنیا.

  • فاشرا

    فرهنگ فارسی عمید

    گیاهی خاردار، با تارهایی شبیه تاک و میوه ای سرخ رنگ، و خوشه دار و به اندازۀ نخود که به گیا هان و اشیای نزدیک خود می پیچد و مصرف دارویی دارد؛ هزارکشان؛ هزارجشان؛ هزارافشان؛ هزارشاخ؛ سپیدتاک؛ ماردارو؛ ارجالون.

  • فرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (در ترکیب با کلمۀ دیگر): دورتر؛ بالاتر؛ آن سوتر: فرابنفش، فراطبیعی.۲. [قدیمی] در: ◻︎ این همه محنت که فراپیش ماست / اینت صبوری که دل ریش ماست (نظامی۱: ۶۲).۳. [قدیمی] نزدیکِ؛ نزدِ: ◻︎ سر فراگوش من آورد به آواز حزین / گفت کای عاشق دیرینهٴ من خوابت هس...

  • فقرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = فقیر

  • فورا

    فرهنگ فارسی عمید

    به شتاب؛ بی درنگ.

  • قرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = قاری

  • قصارا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. غایت جهد؛ منتهای جهد.۲. غایت؛ پایان امر.

  • قصیده سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    شاعری که قصیده می سراید؛ چکامه سرا.

  • قضارا

    فرهنگ فارسی عمید

    ازقضا؛ اتفاقاً.

  • قمرا

    فرهنگ فارسی عمید

    دارای مهتاب؛ مهتابی.

  • قهقرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. عقب.۲. (اسم مصدر) [قدیمی] بازگشت به عقب؛ پس پس رفتن.

  • کارپیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آن که کاری را راه می اندازد؛ کارپیراینده.

  • کاروان سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ساختمانی بزرگ در داخل شهر یا میان راه که کاروان ها در آنجا اقامت می کردند؛ کاروان خانه.۲. [عامیانه، مجاز] جایی که رفت وآمد در آن زیاد است: خانهٴ ما کاروان سرا شده.۳. [قدیمی، مجاز] دنیا.

  • کبرا

    فرهنگ فارسی عمید

    =مار ⟨ مار کبرا

  • کتیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    شیرۀ خشک شدۀ گون که از شکاف ساقه های آن به دست می آید و مصرف دارویی و صنعتی دارد.

  • کرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کدام کس را؛ چه کس را.۲. هر که را؛ هر کس را.

  • کمرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اتاقی برای نگه داری چهارپایان.۲. طاق؛ گنبد.۳. دیوار بلند.۴. کمربند.

  • کهف الفقرا

    فرهنگ فارسی عمید

    پناهگاه فقیران؛ پناه تهیدستان.

  • کیارا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اندوه؛ ملال.۲. خفگی.۳. ویار.

  • گرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بنده؛ غلام.۲. حجام.۳. دلاک.

  • گردون گرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن که آهنگ رسیدن به آسمان کند.۲. [مجاز] خواهان ترقی و اعتلا.

  • گزارا

    فرهنگ فارسی عمید

    گزارنده؛ طرح کننده؛ طراح: ◻︎ گزارای نقش گزارش پذیر / که نقش از گزارش ندارد گزیر (نظامی۵: ۷۸۳).

  • گل پیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که کارش پیرایش دادن و تربیت کردن گل است؛ باغبان؛ گل کار.

  • گلشن آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آرایندۀ گلشن؛ باغبان.

  • گوارا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. هر چیز خوردنی یا آشامیدنی که لذیذ و خوشمزه باشد.۲. خوراکی که زود هضم شود.

  • گوهرآرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه یا آن که گوهر را بیاراید و زینت بدهد.

  • گیتی آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آرایندۀ گیتی؛ جهان آرا؛ عالم آرا.

  • گیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گیرنده.۲. [مجاز] جذاب؛ دلربا.

  • لازم الاجرا

    فرهنگ فارسی عمید

    امری که اجرای آن واجب است.

  • لایقرا

    فرهنگ فارسی عمید

    نوشته ای که خوانده نشود؛ ناخوانا.

  • لشکرآرا

    فرهنگ فارسی عمید

    لشکرآراینده؛ نظم دهندۀ لشکر؛ فرماندهِ لشکر.

  • لشکرگرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = لشکرکش

  • لک درا

    فرهنگ فارسی عمید

    هرزه درا؛ بیهوده گو: ◻︎ گفت ریمن مرد خام لک درای / پیش آن فرتوت پیر ژاژخای (لبیبی: لغت نامه: لک درای).

  • لوترا

    فرهنگ فارسی عمید

    زبانی که چند نفر برای خود ترتیب بدهند و با آن صحبت کنند که دیگران نفهمند، مانندِ زبان زرگری.

  • لیلةالاسرا

    فرهنگ فارسی عمید

    شب معراج پیغمبر اسلام.

  • ماجرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آنچه واقع شده؛ آنچه جاری شده؛ آنچه رخ داده.۲. شرح حال.۳. حادثه؛ پیشامد.

  • ماشرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ورم و آماس دموی در پوست بدن.

  • ماورا

    فرهنگ فارسی عمید

    پشت سر؛ آنچه در پشت چیزی قرار دارد.

  • مبارا

    فرهنگ فارسی عمید

    = مبارات: ◻︎ گر دَمِ خُلع و مبارا می رود / بد مبین ذکر بخارا می رود (مولوی: ۴۸۵)

  • مبرا

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که پاک از تهمت است؛ تبرئه شده.

  • مجرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. محل عبور؛ ممر؛ جای روان شدن.۲. روش عادی و طبیعی انجام یک امر.۳. (ادبی) در قافیه، حرکت رَوی.

  • مجلس آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آن که مجلس را به وجود خود بیاراید.

  • مدارا

    فرهنگ فارسی عمید

    با کسی نرمی و ملاطفت کردن؛ به نرمی و حسن خلق با کسی رفتار کردن: ◻︎ مدارا خرد را برادر بُوَد / خرد بر سر دانش افسر بُوَد (فردوسی: ۷/۱۸۰).

  • مدحت سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = مدیحه سرا

  • مدحه سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    مدح کننده و ستایشگر کسی به ویژه در شعر.

  • مدیحه سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    شاعری که در مدح دیگران شعر می گوید.

  • مرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ستیزه کردن.۲. نزاع؛ جدال؛ ستیزه.⟨ مرا کردن: [قدیمی] = مِرا

  • مطرا

    فرهنگ فارسی عمید

    تر و تازه؛ آب دار.

  • ملک آرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آن که موجب آرایش و رونق مملکت است.

  • ملک الشعرا

    فرهنگ فارسی عمید

    عنوانی برای هریک از شاعران درباری که نسبت به شعرای دیگر بالاترین مقام را داشته است.

  • مهرا

    فرهنگ فارسی عمید

    خوب پخته شده (گوشت).

  • مهمان سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [مجاز] دنیا.۲. [قدیمی] = مهمان خانه

  • ناپذیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ناپذیرنده.

  • ناخن پیرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آلتی که با آن ناخن را کوتاه کنند؛ ناخن گیر.۲. کسی که ناخن های دست وپای دیگران را می چیند و صاف می کند.

  • نصارا

    فرهنگ فارسی عمید

    = نصرانی

  • نظرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = نظیر

  • نغمه سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    نغمه سراینده؛ سرودخوان؛ نغمه پرداز.

  • نکرا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دها؛ زیرکی.۲. شدت؛ سختی.۳. (صفت) زشت؛ ناپسند.

  • نوحه سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    شاعری که اشعار غم انگیز بگوید؛ نوحه خوان.

  • ورا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سوا؛ جز.۲. [قدیمی] عقب؛ پس؛ پشت.

  • وزرا

    فرهنگ فارسی عمید

    = وزیر

  • ویرا

    فرهنگ فارسی عمید

    یادگیرنده؛ باهوش؛ کسی که حافظۀ خوب دارد.

  • هرا

    فرهنگ فارسی عمید

    گلوله ها و میخ های طلا و نقره که در زین و برگ اسب به کار ببرند: ◻︎ از بهر جنیبتان بالا / نی طوق آید ز من نه هرا (خاقانی۱: ۲۷)، ◻︎ ز حدّ بیستون تا طاق گرا / جنیبت ها روان با طوق و هرا (نظامی۲: ۳۰۲).

  • هلم جرا

    فرهنگ فارسی عمید

    به همین ترتیب؛ همچنین.

  • هم سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که با دیگری در یک خانه زندگی کند؛ هم خانه.

  • همارا

    فرهنگ فارسی عمید

    = همواره

  • هنرسرا

    فرهنگ فارسی عمید

    آموزشگاهی که در آنجا صنعت و هنر تعلیم داده شود.

  • هورا

    فرهنگ فارسی عمید

    هلهلۀ تحسین و شادی.

  • یارا

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. توان؛ نیرو.۲. جرئت؛ زهره: ◻︎ می خواست کزآن غم آشکارا / گرید نفسی، نداشت یارا (نظامی۳: ۵۰۰).

  • یاوه سرا

    فرهنگ فارسی عمید

    یاوه گو؛ بیهوده گو.

شعر و هنر...

ما را در سایت شعر و هنر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 286 تاريخ: دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت: 23:55

صفحه بندی